تبليغاتX
چرک نویشت - شعرهای تاکاهاشی موتسو

چرک نویشت

چرک نویشت

شعرهای تاکاهاشی موتسو

 

برگردان از ژاپنی به انگلیسی: جفری انجلز (Jeffrey Angles)

برگردان از انگلیسی به فارسی: حمید پرنیان

 

 درخت گل سرخ

معشوق قهرمان آسای من! شما گل سرخی

گل سرخی کمی رنگ پریده، خوش بو شده از همبستری

برابر شما بر خاک زانو می زنم.

ران های تان، که بازوان لرزان من در آغوش شان گرفته است،

گل سرخ اند.

نزدیک چشم های بسته ام

انبوهی از علف هایی است پر از بوی خوش

و در آن، گل سرخی ناشکفته، خیس از شبنم

که خواب صبح گاهی را چرت می زند.

به شما چسبیده ام همچون گدایان یونانی

و بر فراز من

انگشت های تان که مشت شده بود باز می شوند

چانه ی شما می رود بالا

...

شما می شوی یک بوته ی تنومند گل سرخ

با برگ هایی که آفتاب می خورند.

 

به او

خش خش برگ های درخت گلابی

پخش می شود پیش از این که بایستم از حرکت.

شبی پهن شده.

هیچ درختی ایستاده نیست، هیچ باشنده ای نمی خزد بر زمین.

زمین ناهموار می رود به پیش

تا آسمان خراب، آسمان نگران را در آغوش کشد.

 

در آسمان

آن خال، در انتهای زمین،

می بینم اش - یک زندان پنهانی.

میله های ستبر آهنی، درون، یک چانه ی رو به بالا شده

لب های کمی بازشده که آه می کند نفس نوشین را

مژگان خمیده به بالا

اندیشمندی در خود شده

در بر گرفته شده با زنجیر کلفتی از گل ها.

 

این پیکری که نشسته است بر این

صندلی ساده ی چوبی رنج می برد؟

سرخوش است؟

- پا روی پا انداخته

درخت واژگونی از رگ های خونین

می دود بر سینه ی پهن و لخت او،

سنگینی زمین دیگری

بر شانه های اش نشسته است

و بر بازوان خوش تراش اش

سیاهرگی از خشم ورم کرده.

طوطی زردی، گوشت سرد او را می خاید.

 

این زندان پنهانی بر افق

این مرد فسون شده، رنجیده ی پشت میله ها -

برای رسیدن به او چه کار باید کنم؟

آن جنگل گیسوان خوش بو،

آن ستون رخشنده، آن آفتاب تاریکی،

این ران های تیره زیر شورت بوکس بازی،

که سوسن سفید پریده رنگی میان شان فرو رفته است.

 

چه کار باید کنم؟

به زیر پای

شکوه و نیرومندی این مرد زانو بزنم؟

کنار موهای زیربغل این مرد

و بوی خوش سوزان کیر او زانو بزنم؟

چه کار باید کنم تا بوسه ای بکارم

بر سرپنجه ها و خاک پای اش؟ -

انگاره های همه ی قهرمان ها، قدیس ها

همه ی خدایان بال دار، همه ی دزدها

خود را به پای این مرد انداخته اند.

 

مرد

بزرگ می شود بزرگتر

در آسمان کم رنگ که با آهن داغ و لرزنده ای نشان گذاری شده است

و سایه ی من و من

در کنار این درخت گلابی خش خش کننده

به بلندی این درخت حتی نیستیم.

 

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز آن

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز

آن شبی که انباشته شد با خش خش درخت گلابی

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز

این خوشی های بهشت های سوخته را

آن هوای سنگین را         آن شیپور را که با آب دهان خیس شده

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز

آن پوست رخشنده را      آن عرق تن را

آن گیسوان نرم که به یک باره همگی شان می رقصند

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز

آن پشتیبان بیدادگر را      آن کیر خوش بو را

به چیزی نیاز ندارم          هیچ چیز جز

آن بوی خوش منی و لکه های خون را

 

عاشقان در لباس خدایان گرگ نما

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 7:33  توسط حمید پرنیان  |